خرید بک لینک

درباره سایت

بوی خورشید

امکانات وب

شب‌ها شب که می‌رسه، همین که چراغ‌ها روشن می‌شن و آسمون تاریک گریه‌های منم آغاز می‌شه. نمی‌دونم چطوری می‌شه این‌قدر اشک داشت و تموم نشن. بی‌پناه‌ترینم. آدم‌ها هستن و نیستن. از دیروز فکر می‌کنم چقدر دلم برای بابای بچگی‌‌هام تنگ شده. دلم برای حرف زدن با مامان تنگ شده. از همه بریدم. از خودم بریدم. هیچکس رو ندارم. اشک‌هام تنها چیزی‌ان که دارم. باید درس بخونم. کار پیدا نمی‌کنم و از بس دنبال کار گشتم و نشده دلم می‌خواد بمیرم. دلم می‌خواد بکَنم. برم و دور شم. از این شهر برم. جایی که کسی اسمم رو ندونه.

برچسب: نویسنده: اشکان شریفی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 12:18

یک گوله کاموای در هم پیچیده اینجا توی تاریکی نشستم و منتظرم برق بیاد. ناهار و شام دیشب نخوردم. رفتم توی اسنپ‌فود تا یه چیزی بگیرم و فقط تونستم به همه‌چیز زل بزنم و گریه‌ کنم. امروز از یه جایی که رزومه فرستاده بودن ایمیل دادن. نوشته بود برای تدریس توی اونجا نباید حجاب داشت چون نباید فهمید ایرانی قراره بهشون درس بده. یه دور اونجا گریه کردم چون من با تمام وجودم نیاز به پول و کار دارم اما نمی‌خوام توش چنین چیزی وجود داشته باشه. رفتم برای دوستام بنویسم: «تنهایی. تنهایی زیاد. نتونستن، نشدن، درموندگی

برچسب: نویسنده: اشکان شریفی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 12:18

صفحه بندی